يا مهدي گفتيم و كار آغاز شد...........

سلام آقاجونم

من اون مسئوليت رو قبول كردم

لطفا نگاهتون رو از من نگيرين كه الآن وقتشه..............

آقا جونم فداااااااااااااااااااات

التماس دعا

نا اميد نيستم.................

روزی جوانی نزد استاد معنوی خودش رفت و گفت: استاد من از تو سوالی دارم.

استاد کفت:سوالت را بپرس.

جوان گفت من خواسته های زیادی در زندگی دارم و برای بدست اوردن انها خیلی تلاش کردم, ولی تا حالا به هیچ یک از هدفها و ارزو هایم دست نیافته ام و همین امر باعث شده که به افسردگی و ناراحتی دچار شوم و احساس کنم دیگر نمی توانم به خواسته هایم برس و باید ارزو ایم را به فراموشی بسپارم و از زندگی دل سرد و دلزده شوم. از شما خواهش می کنم مرا راهنمایی کنید.

استاد از جوان پرسید چند سال داری؟

او جواب داد:بیست و یک سال

استاد ادامه داد:فرض کن دنیا به این بزرگی ساحل یک دریای پهناور است و همانطور که می دانی هرچه به این دریا بیندازی بعد از مدتی دریا ان را به ساحل باز می گرداند .

هدفها و ارزوهای هر شخصی مانند نوشته هایی است که در شیشه می گذاری و ان را به دریای بی کران هستی پرتاب می کنی  هر چه خواسته ات بیشتر باشدآن را دورتر پرتاب خواهی کردو- طبق قانون دریا که برایت گفتم – دریا ان شیشه را به سمت ساحل بر می گرداند.

ولی نه به طور قطع در همان جایی که شیشه را پرتاب کردی  بلکه باید با لذت و شادمانی در طول ساحل زندگی قدم بزنی و از لحظه های خود لذت ببری تا اینکه هدفهایت بعد از فاصله ای زمانی به تو باز گردد و تو انها را مشاهده کنی.

متاسفانه تو در همین محل مانده ای و غصه می خوری بلند شو ودر ساحل زندگی به کاوش مشغول باش و ایمان داشته باش روزی شیشه ی تو به تو باز خواهد گشت.

تا ان روز شاد و مطمئن زندگی کن