بسم رب المهدي
او آمد....
او كه فرستاده بهشت بود.او آمده بود تابراي اين زمينيان افكارشان را
بازخواني كند.و به يادشان اندازد گوهرهاي
وجودشان را كه در اين عصر خزان زده همانند مرواريدهاي خيالي در
صد ف سيرو سلوك جامانده اند .
او آمد..
تانشاني آن چه را كه خواسته ي عالميان غرق در اين دنياست را آويزه
گوششان نمايدآري دنيايي كه بي معني ترين
واژه هارا بر اساس افكار آنان كه به ديوارهاي غفلت و سردرگمي تكيه
زده اند معناي دوباره مي بخشد،انسان و
آنچه را كه بايد بداند توصيف مي كند و با پست ترين يافته هاي فطرتش
وجود مي بخشد.
اما به چه ارزشي؟!!...
به ارزش اين كه او تنها بماند چرا كه تنها ،حقانيت الهي و عدالت و
خداپرستي را چاره راه مي داند؟
واي بر اين دنيا و واي بر من كه با وجود او باز هم راه را گم كرده ام و
نا اميدي سررشته افكارم را به دست گرفته
است.
صداي فريادش به گوش مي رسد.چقدر نزديك است و چقدر اين سكوت
سرد و آهنين ما گوش خراش...تا به كي؟
تا به كي مي خواهيم چشمانمان را بر حقيقتي كه سالهاست اسير طاقچه
هاي ذهنمان شده است ببنديم؟
نمي گويم رهايش كن، نمي خواهم كه دست خالي بماني؛چرا كه غفلت من
و تو پايان ناپذير است و مي ترسم او را
از بنياد و اساس به فراموشي بسپاري اما بالي براي پروازش بگذار ، تا
كه روحت را با خويش به سرزمين
ملكوت به ميهماني دريا ببرد.آرامشش ارزاني ات باد.بال هاي خسته اش
را مرهم باش و نشاني روشن ترين مسير
را از غريب ترين آشنا به مژدگاني بگير.
او آمد....
بيا تا دستانمان را به اميد شفاعت به درگه بي نيازش دراز كنيم و از
سنگلاخي ترين جاده جنون تا به مرز معرفت
الهي پل بزنيم.
آري،كيمياي هستي،اين «قرآن» من و تو را به پيش مي خواند. هنوز هم
صداي كاروان سالار به گوش مي
رسد:«اقراء بسم ربك الذي خلق،خلق الانسان من علق ....».اينجاست كه
مي طلبد با طلوع خورشيد شب زده ي
عصرمان به نداي قلبش گوش فرا دهيم تا زندگي كنيم به اميد
رهايي...«هيهات من الذل!!!!!!!!!!!!»
التماس دعا