خدا مي تواند!

 

وقتي در عشق ورزيدن احساس ناتواني مي كني

 

وقتي احساس بي لياقتي مي كني

 

وقتي احساس ناپاكي مي كني

 

وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهايت را التيام بخشد

 

به ياد داشته باش دوست من

 

خدا مي تواند!

 

وقتي احساس مي كني قابل بخشش نيستي

 

براي شرم و گناه هايت

 

به ياد داشته باش دوست من 

 

خدا مي تواند!

 

وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است

 

و هيچ كس نمي تواند درونت را ببيند

 

به ياد داشته باش دوست من

 

خدا مي تواند!

 

وقتي به بن بست مي رسي و

 

فكر مي كني هيچ كس صدايت را نمي شنود

 

به ياد داشته باش دوست من

 

خدا مي تواند!

به نام او

 

 

ديگر نمي نويسم از اشك هاي مجنون

 

از چشم هاي ليلي، از اين دل پراز خون

 

ديگر نمي نويسم از كوچه هاي غربت

 

از دست هاي خالي، از پيچ و تاب زلفت

 

ديگر نمي نويسم از شعرهاي سوزان

 

از جانماز و عطرت ،لبيك هاي پنهان

 

ديگر نمي نويسم از هستي و زمانه

 

از لحظه هاي بي تو ،غم هاي كودكانه

 

ديگر نمي نويسم از گرمي حضورت

 

از طوتياي چشمت،سيماي پرزنورت

 

ديگر نمي نويسم از تيرهاي شيطان

 

از اين دلهاي خسته و مانده در بيابان

 

و اما عشق.........

 

خواب بر چشمان من دست مي كشد

 

اين ميان او حرف از شب مي كشد

 

اين درو ديوار هم در اضطراب

 

باد امشب زوزهً سگ مي كشد

 

شهرزاد عالم وهم و خيال

 

جام عيش و نوش بر سر مي كشد

 

در سرآغاز تمام قصه ها

 

نفرت از اين دل ما پر مي كشد

 

اين شب خسته و دلتنگ حضور

 

ناله اش را زغم بر لب مي كشد

 

آخرين شب من كتابي خوانده ام

 

كه دلم باز به سويش پر مي كشد

 

خوانده ام كه آتش و عشق و گداز

 

بي گناهي پشت اين در مي كشد

 

شاعري كرده مرا مجذوب خويش

 

گفته هر شب قدح عشق بر سر مي كشد

 

كاش مي دانستم آن تنهاي من

 

كي نگاهش را بر اين در مي كشد

 

غير او ديگري ندارد جاي در اين دل من

 

                                               آخر او ناز دلم را خيلي بهتر مي كشد

بسم رب الشهداءو الصديقين                                  

 

شهيد احمد صميمي ترك:«در اين حالت انسان دوست دارد كه در خلوت

 

گاهي سرسبز و خرم ،روي بلندي و در كنار پاره سنگي بنشيند و عقده ي دل

 

را خالي كند و از نامردي دوستان و خويشان خويش با پاره سنگ حرف

 

بزند.چون مي داند كه اين پاره سنگ ، اهل غيبت ترش رويي و خيانت

 

نيست. در اين هنگام است كه مي بيند اين پاره سنگ چگونه عقده دل را

 

   مي گشايد،مي شويد و پاك مي كند

بسم رب الشهداء و الصديقين 

                       

در اينجا براي دوستان عزيز برگ هاي سبزي رو از وصيت نامه هاي شهداي دانشجو

 

  گرد آوري كردم.

                                                                                                 التماس دعا

ادامه نوشته

يا اباصالح المهدي ادركني     

 

شايد آن سال ها كه تو را مي ديدم، نگهت مي كردم

 

اما حال ...........

 

اين تو نيستي كه به فريادم برسي

 

پس اين را به خاطر بسپار؛ تا آخر عمر به اميد ديدار

 

 

                                                                   كاش وقت رفتن نگهت مي كردم                                                               

كه هم اكنون نرسم، من به آن آخر خط، ََََََََََََََََََََََََََََََ

َ

 آن، در بسته، به روي زيبايي و نور

 

پس اين را به خاطر بسپار؛ تا آخر عمر به اميد ديدار

 

 

اين سخن ها را بشنو ،وقت تنگ است عزيز؛

 

صورت ماه رخت، مي رسد بر خورشيد

 

 

سوي ديدار تو من مي آيم، از تبلور تا نور

 

اما.............

 

نااميد و من سراپاي غرور

 

 

 

اي شروع هستي كمكم كن، تا من بنگرم آن زيبا را

 

آن ماهرخ ،  آن چشم هاي دريا را

 

 

از محبت گوييد ، از تو كه تا آخر عشق، چنان پيوسته اي

 

كه با وجود رنگ ها ، از شكوه عشق هاي آتشين گذشته اي

 

 

و هم اكنون در مسير يك گناه

 

اين ره گم كرده  ًخامت را

 

موي پيچ خورده در بادت را

 

 آن دو شمع خفته در تاريكي شامت را

 

اي خداي بي كسان، اي عشق من، مرا ياري فرما

 

يا اباصالح المهدي ادركني

بسم رب المهدي

او آمد....

 

او كه فرستاده بهشت بود.او آمده بود تابراي اين زمينيان افكارشان را

 

 بازخواني كند.و به يادشان اندازد گوهرهاي

 

وجودشان را كه در اين عصر خزان زده همانند مرواريدهاي خيالي در

 

 صد ف سيرو سلوك جامانده اند .

 

او آمد..

 

تانشاني آن چه را كه خواسته ي عالميان غرق در اين دنياست را آويزه

 

گوششان نمايدآري دنيايي كه بي معني ترين

 

واژه هارا بر اساس افكار آنان كه به ديوارهاي غفلت و سردرگمي تكيه

 

زده اند معناي دوباره مي بخشد،انسان و

 

آنچه را كه بايد بداند توصيف مي كند و با پست ترين يافته هاي فطرتش

 

وجود مي بخشد.

 

اما به چه ارزشي؟!!...

 

به ارزش اين كه او تنها بماند چرا كه تنها ،حقانيت الهي و عدالت و

 

خداپرستي را چاره راه مي داند؟

 

واي بر اين دنيا و واي بر من كه با وجود او باز هم راه را گم كرده ام و

 

 نا اميدي سررشته افكارم را به دست گرفته

 

 است.

 

صداي فريادش  به گوش مي رسد.چقدر نزديك است و چقدر اين سكوت

 

سرد و آهنين ما گوش خراش...تا به كي؟

 

تا به كي مي خواهيم چشمانمان را بر حقيقتي كه سالهاست اسير طاقچه

 

 هاي ذهنمان شده است ببنديم؟

 

نمي گويم رهايش كن، نمي خواهم كه دست خالي بماني؛چرا كه غفلت من

 

و تو پايان ناپذير است و مي ترسم او را

 

 از بنياد و اساس به فراموشي بسپاري اما بالي براي پروازش بگذار ، تا

 

 كه روحت را با خويش به سرزمين

 

ملكوت به ميهماني دريا ببرد.آرامشش ارزاني ات باد.بال هاي خسته اش

 

را مرهم باش و نشاني روشن ترين مسير

 

 را از غريب ترين آشنا به مژدگاني بگير.

 

او آمد....

 

بيا تا دستانمان را به اميد شفاعت به درگه بي نيازش دراز كنيم و از

 

 سنگلاخي ترين جاده جنون تا به مرز معرفت

 

 الهي پل بزنيم.

 

آري،كيمياي هستي،اين «قرآن» من و تو را به پيش مي خواند. هنوز هم

 

صداي كاروان سالار به گوش مي

 

 رسد:«اقراء بسم ربك الذي خلق،خلق الانسان من علق ....».اينجاست كه

 

 مي طلبد با طلوع خورشيد شب زده ي

 

 عصرمان به نداي قلبش گوش فرا دهيم تا زندگي كنيم به اميد

 

رهايي...«هيهات من الذل!!!!!!!!!!!!»

 

التماس دعا