و اما عشق.........
خواب بر چشمان من دست مي كشد
اين ميان او حرف از شب مي كشد
اين درو ديوار هم در اضطراب
باد امشب زوزهً سگ مي كشد
شهرزاد عالم وهم و خيال
جام عيش و نوش بر سر مي كشد
در سرآغاز تمام قصه ها
نفرت از اين دل ما پر مي كشد
اين شب خسته و دلتنگ حضور
ناله اش را زغم بر لب مي كشد
آخرين شب من كتابي خوانده ام
كه دلم باز به سويش پر مي كشد
خوانده ام كه آتش و عشق و گداز
بي گناهي پشت اين در مي كشد
شاعري كرده مرا مجذوب خويش
گفته هر شب قدح عشق بر سر مي كشد
كاش مي دانستم آن تنهاي من
كي نگاهش را بر اين در مي كشد
غير او ديگري ندارد جاي در اين دل من
+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان ۱۳۸۶ ساعت توسط حامی ولایت