خانه ات در كجاي جهان است؟

محمودخان براستي تو کي هستي؟

از کجا اومدي؟چرا رييس جمهور شدي؟

رياست جمهوري براي از ما بهترانه...تو که ساده اي تو خونت استخر نداري واسه

چي اومدي رييس جمهور شدي؟

ميدوني اشکالت چيه؟

اينکه سطح زندگيت هم سطح قشر اکثريت مردم اين زادو بومه...

راستي يادم مياد يه جا خوندم حضرت علي گفتن زمامداران مملکت بايد

سطح زنگيشون هم سطح مردم باشه.


تا درد اونارو حس کنه..ولي اينم يادمه وقتي علي شهيد شد گفتن مگه علي نمازم ميخوند؟

بگذريم...با اجازه ي کي اومدي رييس جمهور شدي؟

مگه نميدوني اين مردم قيم دارن؟ 17ميليون راي اوردي که اوردي...

مگه نميدوني اين 17ميليون نفر مردم نيستن؟


مردم يعني سرمايه دارها...مردم يعني شيرين عبادي ها..مردم

يعني اوناييکه ميرن تو آغوش آمريکا

آره تو نبايد رييس جمهور ميشدي..چون دهانت جلوي

مردم 8 متر باز نميشه اما جلوي يک مشت گرگ شعار

گفتگوي تمدن ها سر بدي...

مشکل تو اينه که همه فرياد يک ملت رو سر

کشورهاي امپرياليستي خالي ميکني..



ببين محمودخان تو نبايد بياي..

چون آمريکا و اسراييل تورو نميخوان..

بايد اونايي بيان که آمريکا و اسراييل واسه اومدنشون

لحظه شماري ميکنن....

آهان يادم نيود که آمريکا و اسراييل خوبيه

مارو مي خوان..

تو نيا...

بزار اونايي بيان که زمانشون هرروز تو

اين مملکت آشوب بود...18 تير....

ما آرامش نمي خواهيم.....پس تو نيا

يادته يه نامه نوشتي به بوش؟

آره يادمه...اما تو خود همين ايران 20000 نفر

جواب نامتو دادن...خنده داره نه..؟؟؟...

آره اينا مردمن.اون 17 ميليون نفر مردم نيستن...

 

تو نبايد بياي

...

مگه ماشن مدل بالا داري؟مگه بچه هات رفتن خارج

درس خوندن؟مگه مربي آموزش شناي دخترت يه مرد

غريبس؟بگو ببينم مگه خونت بالا شهره؟

تو نيا...
مشکلت اينه که مثل يه آدم معمولي رفتي

جنگيدي...عکس نداشتي تو جبهه...مثل بعضي ها

الان دهانت 8 متر باز نيس که سر اين مردم واسه جبهه رفتن منت بزارن..

تو نيا...چون چند تا طرح بزرگ اقتصادي رو اجرا کردي که

دولت سازندگي و اصلاحات جرات اجراشو

نداشتن(سهمي بندي...خصوصي سازي..تحول اقتصادي(

 
واسه چي مي خواي بياي؟

تو نميدوني خدمت کردن به مردم جرمه؟

بزار اونا بيان که مردم عزيز ايرانو يه مشت قابلمه

دست ميدونن..اوناييکه ميگن مردم واسه مرگ موش هم صف ميکشن...

تو واسه چي مي خواهي بياي؟

يادمه يه جا گفتي واسه مظلوميت حسين گريه کنيد نه من ...



گفتي حسين..همونيکه اصلاح طلب ها بش ميگن(نعوذ با...) خشونت طلب..

اين همه مردمي که واسه حسين گريه ميکنن مردم نيستن..

چه حرفا ميزني....واسه چي مي خواي بياي؟....

تو چرا ميخواي بياي؟واسه ادامه دادنه راه امام؟همونيکه

بعضيا ميگن بياد به موزه تاريخ بپيونده؟

اما خودشون به زباله دان تاريخ پيوستن؟...پس نيا...

تو نيا...بزار اونايي بيان که واسه توهين به مقدسات

سکوت ميکنن اما به آبراهام لينکلن ميگن شهيد..

راستي محودخان به من بگو بدانم خانه ات در کجاي

جهان است که مي خواهي رييس جمهور شوي؟تو قلب

تک تک حق پرستان و مظلومان جهان؟...

خانه ات در کجاي جهان است؟.

واما همان سوال بي پاسخ

  آقاي مهندس موسوي، كه امروز به هر دليلي احساس دغدغه و ... مي كنيد، سال 80 كه دين افيون توده‏ها و حكومت‏ها شده بود، ايران ركورد دار تورم در منطقه شده بود، عزت كشور معامله شد، غني سازي اورانيوم 2 سال و نيم تعليق شد، ايران محور شرارات ناميده شد و ... كجا بوديد و چه مي كرديد؟!

از نگاه دور:دولت در اين چند سال هيچ كاري انجام نداده

ما در بهترین سال ها که مردم آماده همه نوع تحول اقتصادی بودند دیدگاه لیبرال کاپیتالیستی غربی دولت موقت را در عرصه اقتصاد داشتیم که بسیار به کشور آسیب زد بعد هم گرفتار اقتصاد چپ زده آقای مهندس موسوی شدیم یعنی کاملا عکس دیدگاه دولت موقت؛ در دولت میرحسین وزیر کشاورزی آقای سلامتی است که حالا افکارش را در طول 30 سال دیده اید یا مثلا نظریه پرداز ان فرشاد مومنی است و جالب تر این که مرحوم عالی نسب که یک میلیاردر است و در یک ویلای چند هزار متری در زعفرانیه زندگی می کرد کارشناس اقتصادی و مشاور میرحسین بود.

کار به جایی می رسد که امام در نامه ای از میر حسین می پرسد وضع اقتصادی چگونه است که اقای موسوی جواب می دهد زیر صفر است و نمی توان جنگ را ادامه داد حالا هیچ کس این اعترافات میرحسین را بازخوانی نمی کند و ان را پنهان می کنند بعد هم که دولت اقای هاشمی امد و تکنوکرات ها بر حکومت غلبه داشتند این دیدگاه هم نشان داد که تبعیض و فاصله طبقاتی ایجاد می کند بنابراین مردم به خاتمی و اصلاح طلبان رای دادند، اقای خاتمی هم که بدون برنامه وارد عرصه شده بود و به قول خودش تئوری اقتصادی نداشت و نتوانست نظر مردم را جلب کند در نتیجه مردم علی رغم کاندیداتوری آقای هاشمی و کاندیداهایی از جریان اصلاحات به دکتر احمدی نژاد رای دادند که شعار اقتصاد اسلامی داد.


و اما از نگاه نزديك:

تلاش پيوسته و شبانه روزي .  * احياي عزت ملي در روابط خارجي*.جسارت در ارائه و اجراي طرح سهميه بندي بنزين و مدیریت آن.* جسارت در ارائه طرح تحول اقتصادي.* تصميم گيري هاي ساختاري كلان .

رئيس جمهور نهم به اتكاي تجارب خويش،نظام تصميم گيري را در كشور نادرست مي دانست و اين نكته را پيش تر مورد اشاره قرار داده بود(از زمان تصدي شهرداري ايشان بر چنين ديدگاهي تاكيد داشت).اين نظرگاه غالبا مورد تاييد فعالان كشور بوده است.نظام اداري، بانكي، آموزشي، اقتصادي، مالياتي،برنامه، بودجه، بيمه،آموزش عالي غيردولتي و بسياري ديگر از خرده نظامات كشور بدليل مصائب ساختاري و بيماريهاي مزمن در شرايط لاعلاجي قرار گرفته بودند و شكوه همه خواص و عوام از عوارض و پيامدهاي چنين بيماريهايي بلند بوده است.نگاهي به مضامين مندرج در برنامه هاي توسعه پنجساله كشور نشان مي دهد كه عليرغم همه تلاشها ي مدنظر،بيماريهاي ساختاري برجاي مانده و بيمار به احتضار نزديك شده است. طرح ساماندهي اقتصادي رئيس جمهور سابق با اذعان به بيماري مزمن اقتصاد طراحي شده بود.نظام بودجه عملياتي با اعتراف به ناكارآمدي نظام بودجه تدوين و مصوب شد.برنامه هفتگانه تحول اداري با داعيه انقلاب اداري مورد توجه قرار گرفت.طرح هدفمندي يارانه توسط سازمان مديريت و برنامه ريزي آماده شده بود و ....دكتر احمدي نژاد نشان داد كه در اين راه پر مخاطره عازم تر از گذشتگان است.*بكار گرفتن گفتمان امام و انقلاب را نه فقط بر زبان كه در ميدان عمل كه كينه توزي دشمنان را به همراه داشته و دارد.* ايستادگي در مقابل باج خواهي قدرت هاي استكباري.* سفرهاي استاني، حضور بي واسطه در ميان مردم و تشكيل جلسات كابينه در تمامي نقاط كشور كه در مواردي پاي هيچ مسئولي حتي در سطح مديركل نيز به آنجا نرسيده بود كه مصداق بدون ابهامي از مردم سالاري ديني است.آشنايي با مسائل روزمره مردم، استانها و شناخت چالش ها و ظرفيت هاي موجود كشور بطور عملياتي، از نزديك، مستقيم و بلاواسطه يكي از ابعاد بيسار مهم سفرهاي استاني است.تحكيم ارتباط با مردم و تكريم آنها بعد ديگري از اهميت سفرهاي استاني است كه بعنوان دستاورد تلاش دولت نهم قابل ذكر است.آنچه كه از موجب مي شود سفرهاي استاني بعنوان نقطه قوت و دستاورد برجسته رئيس جمهور نهم تلقي شود، همانا دو بعد پايداري ارتباط با استانها و مردم و نيز عدم اتكاء به گزارش هاي رسمي صرف مي باشد.

به اميد ايراني آباد......

فريادهاي من

  هرچه گفتم ،باد مي بايد كه برد

عشق من ، در ياد من ، بي يار مرد

دفترم را شب به خاكستر كشيد

رنگ او شايد سيه، شايد سپيد

برگ برگش ، باد برد و آب شست

اشك من ، هر لحظه با قلبم چه گفت

تاپ، تاپ و ، لحظه لحظه زندگي

مرگ آمد ، اي اميد، اي خستگي

يار امشب با دل خسته ، چه كرد؟

حرف زد، او قصه گفت ،يا ناله كرد ؟

پيش چشمان تو ، يك دسته نگاه

جمع شد ،ناگه فرود آمد چوآه

آه اين حرف من ست ، اي قلب من

راست گو ، او مي شود دلبر من؟

او نمي رفت ، دل به دنبال چه بود؟

او كه بود، يه لحظه اين دل را ربود؟


و من تنها ترين تنهاي دنيايم


اگر باران، به خاك گرم روح من نمي بارد

اگر سبزه به عشق اين سيه چهره

  به پيش من نمي آيد....

اگر روح لطيف نازنين يارم

براي سير در اين وادي نام آشنا

از من.......... 

دگر نامي نمي خواند...

اگر مرداب روياها 

دو چشمش را  زباغ آرزويم بر نمي دارد

تمامي لحظه پيوند مهرو ماه و سبزه

آرزو در كنج اين ويرانكده

هرگز نمي خواهم اگر آن نازنين يارم.........

 مرا اندازه موري نداند

........................................

اگر آن سرو ، قد چمن زارم

زخاك مرده ام نيز، سايه بر گيرد

اگر طوفان غم ، بي تاب تر، از اين دلم

اشكي به چشم خسته ام آرد

غرور شب شكن ، در لحظه ي ديدار  مي خواهم

نمادي يا نشان از مستي دلدار مي خواهم

 اما هر آنچه ياد من  با ياد محبوب خويش

  در هم آميزد  را ، هرگز نمي خواهم .....

اگر آن نازنين يارم

مرا اندازه موري نداند.................

/*]]-->

اسلامي شد؟مي شود؟در حال شدن است؟خواهد شد؟يا بوده و ما خبر نداشتيم؟؟؟؟؟؟

به عشق بچه بسيجي ها

    گفتند که عاشقی و آرام نه ای
درخواب خیال خم ابروی که ای
گفتندبگو به قصد قربت گفتم
آقا سید علی  الخامنه ای

 اسلامي شدن دانشگاه‌ها به واسطه برپايي نمازخانه ها، جدا شدن کلاس هاي دختران و پسران و يا آوردن نام خدا و عکس امام و رهبري در ابتداي کتابهاي درسي انجام نمي‌شود . براي داشتن دانشگاه اسلامي، بايد دانش اسلامي داشته باشيم؛ زيرا وقتي دانش ما سکولار باشد، دانشجو و دانشمند ما نيز سکولار تربيت مي‌شود.اما وقتي دانش ما اسلامي‌شود، بينش و رفتار دانشجويان و دانشمندان ما نيز اسلامي خواهد شد.

 

این نامه را حسین فرستاده است

                                                                            

«نتوانستم خود را راضی کنم که سال نو را آغاز کنیم و در این لحظات با شما سخن نگویم ناچار برای اولین بار قلم به دست

 گرفتم و با شما حرف می‌زنم.


شاندل، متفکر بزرگ اروپا در قرن بیستم، در مورد چگونگی زندگی انسان در قرن بیستم می‌گوید: «انسان این عصر، زندگی را

وقف تهیه وسایل زندگی می‌کند.» تلویزیون را روشن می‌کنید، بعد از دو ساعت خاموش می‌کنید، به خودتان نگاه می‌کنید

می‌بینید هفت، هشت احتیاج خرید تازه به وجود آمده که قبلاً لازم نداشتید. همه نیروهایمان صرف فدا کردن آسایش زندگی

شده است برای تهیه وسایل آسایش زندگی! قربانی شدن آسایش زندگی برای چه؟ برای تکامل؟ برای تعالی؟ برای رفتن به

حقیقت؟ نه! بلکه برای بدست آوردن وسایل آسایش زندگی. زیستن برای مصرف، مصرف برای زیستن. یک دور باطل، دور

حماقت: کار- استراحت- خوردن- خوابیدن، همین و بس!


به جای اندیشیدن به اینکه چگونه باید زندگی کنیم و چرا، تمام تلاشمان و ناراحتی‌هامان در این است که بهتر زندگی کنیم.

زندگی یعنی چه؟ تلاش برای چه؟ اصلاً چرا زندگی کنیم؟ به اینها توجه نداریم، درست مثل کسی که پله‌ای گذاشته تا خود را

به پشت‌بام برساند اما همین که پا روی پلکان اول گذاشت آنقدر راجع به خود پله فکر کند، سوراخ های آن، رنگ آن و... که

لحظه‌ای خواهد رسید و گریبان مرگ او را فرا گرفت و هنوز در فکر این است که پله چوبی را تبدیل به فلزی یا فلزی را تبدیل به

کائوچو یا طلا و یا ... کند و در نتیجه عمر تمام می‌شود و او خود را به پشت‌بام نرسانده است ... .

 

                                                                            
منتظر پاسخ شما


برادرتان،
حسین علم الهدی»
 
او  هنوز منتظر پاسخ ماست ... .

یادمان باشد....اولین شرط

                   زندگی با صداقت

                            زندگی رسم خوشایندی است... 

 


اي رحمت پيدا و نهان ادركني


اي دست خداي مهربان ادركني

                        

 


آلاله ي باغ انتظار انسان


اي مهدي صاحب الزمان ادركني

                                                              


امسال و کربلای ایران وخاطراتش

خاطره ای از زائر سرزمین نور

چرا هر کی می ره جنوب ، می گه رفته بودم شلمچه ؟؟؟

داشتیم کم کم به شلمچه نزدیک می شدیم ، ته اتوبوس مثل همیشه همهمه بود.خودمو اونجا رسوندم ، یهو یه نفر صدام زد : خانوم فلانی ، یه سوال :چرا هر کی می یاد جنوب ،وقتی ازش می پرسن کجا بودی ، می گهرفته بودم شلمچه . با اینکه ما مناطق زیادی می ریم، ولی همه جنوب رو تو شلمچه خلاصه می کنن ؟ مکثی کردم ، نمی دونستم چه جوری واسش توضیح بدم .آخه دفعه ی اولش بود که می یود . شروع کردم به حرف زدن ولی هرچی می گفتم خودم راضی نمی شدم ، خوب، طبیعتا اونم راضی نمی شد. یکی دیگه از بچه ها هم که چندمین بارش بود می یومد جنوب ، اومد کمکم ولی بازم نشد. تا اینکه کم آوردیم وآخرش گفتیم : اگه یه خورده دیگه صبر کنی خودت می فهمی ....

غروب شلمچه و گویا عصر عاشورا ، دل بچه ها و مهمون نوازی شهدا...

و شد آنچه شد.

بچه ها یکی یکی و با حالتی که انگار مجبورشون کرده باشی، سوار اتوبوس شدن. حال و هوای عجیبی داشتن .صدای هق هق گریه اتو بوس رو پر کرده بود .تا حالا اینجوری ندیده بودمشون.

رفتم سراغش ، بدجوری گریه می کرد، آومدم یه لیوان آب واسش ببرم که خانوم حیدری جلومو گرفت و گفت : راحتش بزار ، بزار تو حال خودش باشه !  نتونستم طاقت بیارم، باید این جمله رو بهش می گفتم ، یواشکی نزدیکش شدم ، آروم در گوشش گفتم : فلانی! حالا فهمیدی چرا هر کی می ره جنوب ، می گه رفتم شلمچه ؟ گریش بلند تر شد و ...  معلوم بود که جوابشو گرفته .

یکی دیگه از بچه هام بعد از زیارت شلمچه ، انگار که روزه ی سکوت گرفته باشه ، دیگه با کسی حرف نمی زد. فقط تو خودش بود و از پنجره بیرون رو نگاه می کرد ،نمی خواست اون حس غریبی رو که درک کرده بود از دست بده، تا آخر سفر همین حالو هوا رو داشت گه گاهی هم که سر به سرش می زاشتیم و می گفتیم: بسیجی تنها تنها نری یا! نور بالا می زنی ! دست ما رو هم بگیر ! با یه لبخند که می شد حسرت و آرزو رو ازش خوند، جوابمونو می داد.

شلمچه فراموشت نمی کنم.

دلم برای اون روزا تنگ شده شبا فقط میتونم از دوری اون عشق های آسمونی گریه کنم و بس!!.کاش......میشد الآن..دوباره

 

خیلی دلم .............نازک شده

با کوه ها
که تکثیر می شوند
یا تبخیر
با چمن
که بغض می کند
زیر کفش من
چشم هايم را
قی می کنم
پیش پای تو...
دریا و اشک را
به آغوش تشنه ات می سپارم
" یادم تو را فراموش! "
بوی تو را می دهد
زخم های ترم.
" یادم تو را فراموش! "
با روزهای بی ستاره ی تقویم
۱۷آذر
" یادم تو را فراموش! "
در ترانه های
وطنم...
" یادم تو را فراموش! "
"یادم
تو را
و مرا
هزار بار
فراموش!"
***
کبریت نم زده ی بغضی
به شعله ی خیس دو چشم تلخ،
گُر می گیرد...
زنی کوچک
که در بی حوصلگی روزها و
بی خوابی شب ها
خلاصه می شود...
اینجا
زنی ست
که منم
شرمنده ی پیامبری که تویی
که خدایی از جنس شعر
به خاک و شراب سرخ
آفریدت...
چه می گویم به لغات الکل؟

شرمنده ام
بزرگ
در ذهن نوشته های کوچکم
جا نمی شوی...

شبی... و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم.


تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

 

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در

 تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم و تو را در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

، دلم حیران و سرگردان چشم هایی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن

چشم ، تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.


همین بود آخرین حرفت ، و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی

اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم. نمی دانم چرا رفتی ،

نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم

 کجا ، تا کی و برای چی ، ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید.


و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت. و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی

خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنچره با مهربانی دانه بر می داشت

 ، تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد.


و بعد از رفتن تو، آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس

 کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت.


کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم ماند.


و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد ، کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با

آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد ، هنوز آشفته چشمان آبی و

 زیبای توام ، برگرد؛


ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و

پرسش و تردید ، کسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت : تو هم در پاسخ این

بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی ما بین اشک

وحسرت و تردید، کنار انتظاری بدون پاسخ و تردید ، کنار انتظاری که بدون پاسخ و

سرد است و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک

 یک ابر، نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز ، برای شادی و

 خوشبختی باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم