با کوه ها
که تکثیر می شوند
یا تبخیر
با چمن
که بغض می کند
زیر کفش من
چشم هايم را
قی می کنم
پیش پای تو...
دریا و اشک را
به آغوش تشنه ات می سپارم
" یادم تو را فراموش! "
بوی تو را می دهد
زخم های ترم.
" یادم تو را فراموش! "
با روزهای بی ستاره ی تقویم
۱۷آذر
" یادم تو را فراموش! "
در ترانه های
وطنم...
" یادم تو را فراموش! "
"یادم
تو را
و مرا
هزار بار
فراموش!"
***
کبریت نم زده ی بغضی
به شعله ی خیس دو چشم تلخ،
گُر می گیرد...
زنی کوچک
که در بی حوصلگی روزها و
بی خوابی شب ها
خلاصه می شود...
اینجا
زنی ست
که منم
شرمنده ی پیامبری که تویی
که خدایی از جنس شعر
به خاک و شراب سرخ
آفریدت...
چه می گویم به لغات الکل؟

شرمنده ام
بزرگ
در ذهن نوشته های کوچکم
جا نمی شوی...